از صبح که از خواب بیدار شدم دلم می خواست حداقل به یک نفر چیزی بگویم. چیزی که حس می کردم کشفش کرده ام.حداقل برای خودم. دلم می خواست بگویم راستی من هم یک روز می میرم! افسرده نبودم. کسل هم همین طور اما این مدام توی ذهنم چرخ می خورد. مثل یک حقیقت. شاید انباشت ذهنی حفظ کردن سوره جمعه بود.
قل ان الموت الذی تفرون منه فانه ملاقیکم ثم ترودن الی عالم الغیب و الشهاده فینبئکم بما کنتم تعملون
چیزی نگفتم.چون یا نگران می شدند یا گمان می کردند خل شده ام و فلسفه می بافم. اما یک جوری بودم. انگار کن دنیا را از پشت یک دوربین می دیدم. از آن روزهایی بود که اصلا حس حرف زدن نداشتم و با حرکت های دست و سر و گردن بیشتر منظورم را می رساندم. بعدش زدیم بیرون. به قصد نماز جمعه. تهران و خانه هایش را از بالا می دیدم و مدام یکی به من می گفت هی! یک روزی این شهر و خانه هایش را چپه می بینی. بعدترش سوار یک ماشین شخصی بودم با چند نفر دیگر. نمی دانستم دو نفری که روی صندلی های جلو نشسته اند اسمشان چیست اما می دانستم چه کاره هستند. گوش تیز کرده بودم و حرفشان را می شنیدم! از شنود تلفن یک آپارتمان و 13 آبان و فائزه هاشمی می گفتند. بی خیال کنار دستی ام شده بودم که مدام نچ و نوچ می کرد یا یکهو صلوات می فرستاد و دست آخر شاکی شد که چرا من را دیر به نماز جمعه رساندید!(بعدترش گفتم آدم بهتر است نماز جمعه نیاید اما اخلاقش را درست کند و وقتی سوار ماشین مردم شد تشکر کند نه نچ و نوچ! هرچند نماز جمعه اش از دست برود ) بعدش میدان فلسطین بودم و خیابان طالقانی جلوی رویم و صدای تکبیر های نماز را می شنیدم. نماز عصر بود. پا تند کردم. رکوع اول تمام شد. رکوع دوم هم گذشت و مردم به رکعت سوم ایستادند.
از جایی که من با هول به سمت جمعیت می دویدم چند نفر دیگر هم هم زمان حرکت کردند. یک مرد کور و یک مرد دیگر که کمکش می کرد، با عصای سفید می دویدند. جلو زدند از من. مردی آن طرف تر پا نداشت و و با دستش چرخ های ویلچر را می چرخاند. او هم از من جلو زد. بچه ای که دنبال پدر و مادرش باز هم جلوتر از من به سوی نماز می دوید. مردم عجله داشتند. چیزی داشت از دست می رفت. دیدم انگار دارند دری را می بندند و من می خواهم رد شوم.عین مردن. عین محشر. بعدش رکوع سوم بود و من دقیقا میان تقاطع وصال و طالقانی ایستاده بودم. بعدش تمام شد. باز هم دلم می خواست به کسی بگویم من هم می میرم. اصرار هم داشتم که همه بفهمند این یک کشف است! ناگهان کسی میان جمعیت فریاد زد بر پدر و مادر همه تان صلوات! جوری گفت که انگار فحش می دهد! بعدش مردی را دیدم که وسط خیابان کفش های لنگه به لنگه اش را جلوی مهرش گذاشته و دستش به قنوت بود. آن طرف تر به قیافه زنی خیره شدم که سر تا پا صورتی پوشیده بود و سر نماز اصرار داشت همه صف های جلو و عقبش بشنوند که چگونه نماز می خواند. بعدش من هم میان جمعیت بودم. باز هم دلم می خواست به کسی بگویم من هم می میرم. دلم می خواست به صفحه موبایلم نگاه کنم که رویش نوشته ام قبر جای تنگی است. اما ناگهان دو جفت دست از پشت سر بغلم کردند. 2 تا فرشته کوچولو که خیلی دوستشان دارم و توی آن جمع هم پیدایم کرده بودند.ايستادم و به عقب نگاه كردم. پشت سرم عدهاي بودند كه مي آمدند و عدهاي جلوي رويم بودند كه مي دويدند...
پی نوشت
این نوشته یک جورهایی بی سرانجام به نظر می رسد. مگر نه؟ ته ماجرا را گذاشتم برای شما تا کاملش کنید. در قسمت نظرات پایان ماجرا را از نگاه خودتان بنویسد.
آن روزها اصلا نمی دانستم چه کرده و چه خوانده. اصلا در بند این نبودم که بدانم سال 60 پزشکی دانشگاه تهران قبول شده و به خاطر جبهه همه چیز را حتی درسش را به امان خدا رها کرده و رفته تا کنار بقیه بجنگد. دنبالش نبودم که بدانم بعد از جنگ لیسانس و فوق لیسانس مدیریت دولتی را از دانشگاه تهران گرفته و پشت بندش هم دکترای مدریت استراتژیکش را. اصلا برایم مهم نبود. دورا دور شنیده بودم رییس اداره فرهنگ ستاد مشترک سپاه شده ولی آن هم برایم مهم نبود. چه آنکه آدم ها با مسئولیت ها و لقب های دهان پر کن تر می شناختم که نماز پشت سرشان هم من را به شک می انداخت!
این یکی فرق می کرد. حسین اسکندری را می گویم. همانی که گاهی قبل نامش حاج و دکتر و حجت الاسلام والمسلمین و بعد فوتش پیشوند شهید می چسبید اما خودش دربند این پسنودها و پیشنوندها نبود. من هر شب و اگر خانه بودم هر روز به عشق چند رکعت نماز با سر به طرف مسجد می دویدم. تنها من نبودم. اذان تمام نشده مسجد پر بود و از دختر و پسرهای جوانی که هر شب می آمدند و هر شبش جایی برای سوزن انداختن نبود. اولین باری که پشت سرش نماز خواندم سال 78 بود و به رکعت سوم نماز عشا رسیدم. یادم می آید سه سلام آخر نماز را همه نمازگزاران مسجد با هم بلند می خواندند و طنینش چنان در فضای مسجد دور می زد که من به گریه افتادم. حالی عجیبی بود. این سلام ها دل من را آب کرد. طوری که بعد از آن کار هر شبم بود که از بسم الله اول نماز تا سلام آخر همراه این جمع باشم.آنهایی که فقط یک بار آن صدای خوش نماز و آن هماهنگی جمع را درک کرده اند، می دانند که من چه می گویم. این نمازها طعم خوشمزه ای داشت که هیچ وقت دلم نمی خواست تمام شود. وقتی وارد مسجد می شدم هرم فرشته ها را حس می کردم. انگار هزاران بال بود و هزاران صدای تهیت و سلام. نمی دانم چه طور وصفش کنم.

بعد نماز هم برای سخنرانی اصلا نیازی نداشت، گرو کشی کند تا مردم بنشینند و حرفش را گوش کنند. قرآن را تفسیر می کرد. از نهج البلاغه می گفت. شب های شنبه بحث سیاسی روز بود. همه می نشستند و تا آخر گوش می دادند. امکان نداشت حرفی بزند و به یکی دو کتاب اشاره نکند که تازگی خوانده بود .ما واقعا در مسجد می خندیدم. مطلب یاد می گرفتیم و همه اینها می ارزید که قید تلویزون و فیلم و همه چیز را بزنیم و حتی عیدها هم اولین حاضر مسجد باشیم... اما همه اینها مهر 1380 تمام شد. می گفتند سانحه رانندگی بوده. می گفتند 1 کامیون وسط اتوبان چنان ماشین را مچاله کرده که گوشت و استخوان و آهن یکی شده. بعضی ها هم می گفتند او را کشتند! شاید هم...

حجت الاسلام و المسلمین دکتر حسین اسکندری مهر سال 80 از جمع ما آدم ها رفت اما هنوز هیچ نمازی به شیرنی نماز های پشت سرش نخوانده ام. حاج حسین رفت و مسجد انصار الحسین باز شد مثل یکی از مسجدهای تقریبا خلوت این شهر با میانگین سنی 50 به بالا و دختران و پسران جوانی که هستند اما انگشت شمار. پیشنماز 37 ساله مسجد ما رفت و حتی کسی مثل حضرت ثمری هم( اگر ثمری را نمی شناسید رجوع کنید به اطرافیان آقای رییس جمهور) نتوانست یک ذره جای او را پر کند. جذب جوان تر ها که هیچ فقط کاش اخلاق خوش تری بود و خبری از حرف های میخ دار نبود! تا در مسلک پیشنماز جدید مسجد صف نانی که زن و مرد پشت سر هم می ایستند منظره ای شنیع! و صاحب موبایلی که زنگ موبایلش وسط نماز بلند شده، بی شعور نباشد!
گاهی دهانم کلید می شود وقتی خبرهای صدا و سیما را می بینم! اصلا صدا و سیما به کنار، سر و ته قضیه از خیلی جاها می لنگد. مثل خبر امروز که حجت الاسلام و مسلمین آیت الله هاشمی رفسنجانی دامت برکاته! برادرش را از سمتی بر داشت و پسرش را جای او گذاشت یا چیزی برعکس این. مهم سمت ها نیست مهم خنده داری این حرکت است. این کار به انداز کار وزیر کشور خنده دار است که سیخکی جلوی دوربین صدا و سیما می ایستد و به جای وزیر اطلاعات آمار بچه های اطلاعات و آخرین دست آوردهای وزارت اطلاعات را می دهد! اینها یکی از هزاران مورد است که الان به ذهن مشوشم می رسد. واقعا آنها با خودشان چه فکر کرده اند؟
از طرف دیگر خبرهای مجلس را ببینید. مجلس حدود 300 نماینده دارد که بیشترشان اصولگرا هستند. اما دقت کرده اید سر هر مسئله ای آقای کوابیان و فلانی و بهمانی را از فراکسیون اقلیت علم می کنند؟ که چه شود؟ که ثابت کنند نماینده های ما موافق انرژی هسته ای هستند و دست بر قضا صلح آمیز هم هست! هی راه و بیراه سراغ فراکسیون اقلیت می روند تا حضرات بگویند ما حقیم؟ آن هم در موضوع هایی مثل انرژی هسته ای و موشک ها و...؟ کشور ما کمبود دارد؟ به حقانیت قضیه شک دارند؟ فکر نمی کنند مردم می پرسند چرا اینها لنگ تایید عده ای خاص هستند؟ پدر آمرزیده ها اینها هم عین دیگر نماینده ها. چرا این قدر منفعل؟ یا مثلا فلان شبکه و سایت راه به راه به ما و کشورمان فحش می دهد تا همین ها یک خبری می زنند که می شود از آن حقانیت جمهوری اسلامی را استنباط کرد، فوری بوق و کرنا و طبل و دهل ها بیرون می آید که آی دید فلانی و بهمانی هم ما را تایید کردند؟ آقا جان می خواهیم صد سال سیاه تایید نکنند. مگر ما لنگ تایید آنها هستیم؟ درست که اگر دشمن یا مخالف آدم به حقانیت ما اقرا کند به نفعمان است، اما دیگر زشت است که هی دنبال این و آن موس موس کنیم که بالاخره یک تناقضی از حرفشان درآید یا ما خودمان را در بدی های آنها اثبات کنیم.
دیشب برنامه ای بود به بهانه گفتن از نادر ابراهیمی. حضرت جواد یگانه حرف هایی زد که من خیلی هایشان را قبول نداشتم، اما یک حرف خوب زد. گفت "آقاجان چهار تا روشنفکر از جنگ به به و چه چه نکردند و ننوشتند که ننوشتند! به درک!"(البته اینها به زبان من است)جنگ ما، ادبیات جنگ ما، حقانیت انقلاب ما لنگ چهار تا آدم روشنفکر نیست. اگر نوشتند، آنها با جنگ به خودشان اعتبار دادند. اگر ننوشتند و 8 سال مردم را ندیدند، مشکل خودشان است. ما لنگ تایید این و آن نیستیم، اگر حق با ماست. اگر آنهایی که مخالفند چیزی به نفع ما گفتند یا نوشتند که چه بهتر. ننوشتند هم به جهنم! روی پای خودمان بایستیم. فرمانده نیروی انتظامی ما ننشیند لنگ اراجیف آنها که هی بگویند بعله دانشجوها را به خاطر لباس سبز اخراج کردند یا ماشین هایی که در شلوغی ها بوق می زدند جریمه شدند تا حضرت بیاید و در یک تریبون رسمی این اراجیف تکذیب کند...
پی نوشت
3 سالی بود که مهر بویی برایم نداشت. امسال باز حال و هوا و بوی مهر برای زنده شده است. برگشته ام به سال های خیلی دور! به این می گویند بوی نوستالژیک مهر! دوباره مبصر کلاسم کرده اند...
فقل تعالوا ندعوا ابناءنا و ابناءکم و نساءنا و نساءکم و انفسنا و انفسکم ثم نبتهل فنجعل لعنت الله علی الکذبین
پس اگر باز با تو جدل کردند پس بگو ما با فرزندانمان و زنانمان و نزدیکترین کسانمان می آییم و شما با فرزنداتنان و زنانتان و نزدیک ترین کسانتان بیایید. سپس با تضرع از خدا بخواهیم دروغگو را لعنت کند.
روز مباهله نیست. اما من هر وقت این آیه را می خوانم کیف می کنم. بیشتر از هر آیه ای که به علی (ع) مربوط می شود. در معنی کلمه انفسنا آمده است: جان هایمان، نزدیک ترین فردی که عین جان ماست و اگر در معنای آیه و افرادی دقیق شوید که از خاندان پیامبر به مباهله رفتند، می بینید منظور از جان پیغمبر همان علی (ع) است که در همه تفسیرها هم به آن اشاره شده است.
علی جان پیغمبر بود و این زیباترین کلمه و تعبیری است که من را محظوظ می کنم. چیزی بر جمله ها اضافه نمی کنم، مبادا از لطافت تعبیرش کم شود...
مدتی شاهرود مهمانشان بودیم. مردک اول کاری نه گذاشت و نه برداشت و در گوش پدرم خواند: ما به زن ها اصلا رو نمی دهیم. پدر زنم از ازدواجمان تا الان که 5 سالی می شود 1 بار خانه مان آمده و مادر زنم هم 3 بار! بعد ترش دیدم که هی این برادرها می نشستند و بلند می شدند و می گفتند ما در فامیلمان 1 گاو می گیریم و یک گاو می دهیم! منظورشان ازدواج های فامیلیشان بود و معلوم نبود میان این گاوها خودشان دیگر چه موجودی بودند! حیف مهمان بودیم...
سر سفره صبحانه و ناهار و شام هم به هر چیز خوشمزه ایمی گفتند مردانه! مثلا پنیر محلی ای خیلی خوشمزه ای داشتند. من نظیرش هیچ جای ایران ندیده ام. برادر بزرگ تر می گفت این پنیر مردونه است و دستی به ریش های عمری اش می کشید و غش غش می خندید. به چیزهایی هم که خیلی خوب بودند، یک پسوند آمریکایی می چسباند. مثلا می گفت دستمال یزدی مردونه آمریکایی! و بیشتر غش غش می خندید! زن ها هم عین موش! همه این وضع را قبول کرده بودند. دختر کوچک خانه شان که خواهر همین مردک مذکور بود، نشسته بود خانه به خیاطی. پرسیدم چرا درس نخواندی؟ گفت اووووو زمان ما درس خواندن دختر بد بود! دخترک یک سال کوچک تر از من بود...
بامزه ترین نکته این خانواده هم داشتن 2 تا مامان بود. مامان بالایی و مامان پایینی. حضرت اجل، مرد خانه! خودش را هفته ای، بین مامان ها تقسیم کرده بود! خوشمزه اینکه یکی از فامیل هایشان 4 تا مامان در یک خانه داشتند! مامان، مامان کناری، مامان بالایی و مامان پایینی! انگار ما را برده بودند سفر شکر نعمت به جای آریم!
یاد سفر دیگری افتادم. سال ها پیش بود...شب، خسته و کوفته به روستایی رسیدیم. شنیدیم از بلندگو های مسجد ندا می دهند خانم ها بیایید مسجد، غذا! وای چه قدر خوشحال شدیم! گمان کنم محرم بود یا یک مناسبت مذهبی! راهمان را کشیدیم و به مسجد رسیدیم. خادم مسجد عین پلنگ بیرون پرید و ما را به داخل مسجد راهنمایی کرد. اما نه طبقه بالا و زنانه بلکه طبقه پایین و آشپرخانه! که بعله تشریف آوردید، بفرمایید ظرف های مراسم را بشویید! که صدایمان در آمد. حضرت خادم هم چوبی برداشت و افتاد دنبالمان که چه معنی دارد زن در مسجد غذا بخورد! و درآمد که پشت بلندگو می گفتیم خانم ها! مردها غذا را خورده اند خجالت بکشید بیایید ظرف ها را بشویید!

پی نوشت:
1- نتیجه اخلاقی اینکه وضع خانم ها خیلی جا ها بد است طوری که آدم دلش می خواهد چشم بعضی ها را در بیاورد اما راه حلش این نیست که از آن طرف پشت بام بیفتیم.( قابل توجه بعضی ها که این چند وقته هی فمینیسم فمینیسم در گوشم می خوانند! مفت خودتان! توی دهنتان نزدم خیلی است)
2- نتیجه سیاسی اینکه بسیار بسیار از رای نیاوردن 2 وزیر زن خوشحال شدم. حیف آقای هلو که جانشینش رای آورد!
3- آقای دکتر رییس جمهور! ما این سه وزیر زن را هم می گذاریم به حساب موج سواری حساب شده تان.( اصلا هم با موج سواری ها مخالف نیستم! بلکه لازم می دانم) اما با این کارها وضع زنان کشور ما درست نمی شود. به شخصه هم دیده ام که با زنان در پست های بالای اجرایی نمی شود کار کرد از بس مشتشان را سفت می بندند!
4- همه این حرف ها کنار. اما من اگر وزیر شوم قول می دهم یک تحول قلنبه در ارشاد و روزنامه جات! به وجود بیاورم...
5- راستی عجب خواننده های کار درستی اینجا دارد! همان روزی که اینجا نوشتم دعا کنید مرض رخوت قلمی ام شفا بگیرد، شبش شفا گرفتم! پس در این روزها و شب ها التماس دعای همه جانبه دارم...

دعا کنید که من ناپدیدتر بشوم
که در حضور خدا روسپیدتر بشوم
بُریدههای من آنسوی عشق گُم شدهاند
خدا کند که از این هم شهیدتر بشوم
که ذرههای مرا باد با خودش ببرد
که بینهایت باشم، مدیدتر بشوم
به جستوجوی من و پارههای من نروید
برای گُمشدة تن، پی کفن نروید
به مادرم بنویسید جای من خوب است
که بینشانه شدن، در همین وطن خوب است
در این حدود، من پارهپاره خوشبختم
در آستان خدا، بیکفن شدن خوب است
همیشه مهدی موعود در کنار من است
و دستهای اباالفضل سایهسار من است
خدا قبول کند اینکه تشنه جان دادم
و کربلای جدیدی نشانتان دادم
به جستوجوی من و پارههای من نروید
برای گمشدة تن، پی کفن نروید
میان غُربت تابوتها نخواهیدم
به زیر سنگ مزار ـ ای خدا! ـ نخواهیدم
منم و خار بیابان که سنگ قبر من است
دعای حضرت زهرا، مزید صبر من است
خدا که خواست ز دنیا بعیدتر بشوم
که زیر بارش سُرب و اسید، تر بشوم
خودش به فکر من و تکههای روح من است
دعا کنید از این هم، شهیدتر بشوم
پی نوشت:
1- شاعر این شعر خانم سودابه مهیجی است . این شعر و پست از تاثیرهای برنامه نیمه پنهان ماه است!
2- نویسنده این وبلاگ هنوز زنده است اما به مرض رخوت قلمی دچار شده که منحصر اینجا نیست! کلا این آدم تعطیل شده است. برای شفایش دعا کنید!
3- من بالاخره به فیزیکی ها ثابت کردم که می شود از سیاهچاله هم در آمد. من بالاخره در آمدم! چند روزی است هی راه به راه با خودم ذوق می کنم!
*چرا خفقان گرفتی؟ چرا موقع انتخابات هی بالا و پایین می پریدی و درباره هر چیز بی ربطی می نوشتی اما الان ساکتی؟موضوع مشایی کم بود؟ درگیری ها، کتک کاری ها، روح الامینی، اعتراف ها کم چیزی بود؟ چرا ساکتی؟ پس کو آن دغدغه؟ سوخت لاله مرد لیلی خشک شد سرو سهی، باز تو هنوز لالی؟ حقیقت را بگو هرچند به نفعت نباشد. شاید هم نفعی داری که سرت را زیر برف قایم کردی؟ هان؟من دغدغه حقیقت و اسلام را دارم که این جوری می سوزم و می جوشم....
**چیزهای جدیدی ازت می شنویم! با این اعتراف های تلویزیونی دیگر نمی توانند این موسوی ها سر بلند کنند. وای نمی دانی چه قدر کیف کردم. یک مشت احمق بی شعور هم دنبال اینها راه افتادند. تو هم از بس تو این محفل های روشنفکری شرکت کردی و سرت توی سایت ها و شبکه های اونا بوده و پارادایم پارادایم! شنیدی( مرده شور خودشون را با این اداهاشون ببرند) اینجوری داری جانبداری آنها را می کنی که می گی خب یک اشتباهاتی هم شده!
نمی خواهم بگویم بعله من چوب 2 سر طلا و آدم معتدل و خوش انصافی هستم. چون در این آشفته بازار به جز آنهایی که خودشان دروغ می سازند و جریان به راه می اندازند، تقریبا همه فکر می کنند حق هستند و درست فکر می کنند. شاید من هم از این قاعده جدا نباشم. اما من یک جواب دارم به آنهایی که مرتب متهمم می کنند به سکوت وخشک مغزی و تحجر. من مخالف ظلمم حتی اگر به نام جمهوری اسلامی باشد. اما وقتی بر سازها می دمند و بر دهل ها می کوبند. من هم بوق دیگری بر نمی دارم و تا زمانی که از درستی چیزی مطمئن نشده ام صدایش را در نمی آورم. تا بازیچه دست و این و آن نشوم. چه قدر این چند وقته حرف باد هوا آمد و رفت. بعضی ها را خودشان تکذیب کردند بعضی ها هم دروغش در آمد و مسکوتش گذاشتند. من اصل اتفاق های بدی که در کهریزک یا بعد از انتخابات افتاد را رد نمی کنم. اما درباره اینکه این اتفاق ها چه قدر بد بودند اظهار نظر نمی کنم. چون واقعا هنوز چیزی برایم مسلم نشده است. گفتند گواهی پزشکی قانونی دیده ایم. گفتم نشانم بدهید قانع می شوم. گفتند صدای فلانی و بهمانی را شنیده ایم، عکسش را دیده ایم من جواب دادم سعی می کنم الذین یستمعون القول و فیتبعون احسنه باشم. بیاورید هر آنچه در آستین دارید!
گول نخورید. بر خورید. جایی گفتم بین رسانه ها دعوا و جنگ است. خندیدند که هه هه هه! شعار نده! شعار نمی دهم! تو این بازی ها گیج و طوطی افاضات این و آن نشوید.دعواست. حلوا هم خیر نمی کنند! دروغ گفتن در این فضای تیره عین آب خوردن است. جو زده نشوید! لطفا! هر وقت هم حقیقتی برایتان مسلم شد، آن وقت واجب است داد بزنید. توجه کردید؟ واجب است! کسانی که می گویند دغدغه اسلام و قرآن را دارد و این روزها بالا پایین می پرند این آیه را هر روز بارها بخوانند: یا ایها الذین آمنوا ان جاءکم فاسق بنبا فتبینوا ان تصیبوا قوما بجهالة فتصبحوا علی ما فعلتم نادمین.
پی تصویر:
۱-بدون شرح!

۲- بدبختی ماها!

چرا اصرار می کنی بنویسم؟ قبلا هم گفته بودم من درباره چیزی نمی نویسم مگر اینکه درباره اش موضع مشخصی داشته باشم. یا آن قدر از چیزی یا آدمی بدم آمده باشد که بخواهم گردنش را بشکنم یا اینکه آن قدر خوش خوشانم باشد که بخواهم بر عرش اعلا بنشانمش! حد وسطی ندارد. حد وسطش می شود نوشته های دیگرم که با بیشترشان قهرم. اما این بار قصه اش فرق می کند. قصه اش آن قدر غصه داشت که قلمم را شکستم. حداقل برای مدتی.
آخر چرا اینقدر اصرار می کنی بنویسم؟ می خواهی بنویسم و رد اشک را از پشت این صفحه که به آن خیره شده ای روی صورتم ببینی و عیدت را تلخ کنم؟ من این بار خیلی ناراحتم. تا به حال داغ پیشانی اسب ها را دیدی ای که تا آخر عمر آنها را انگشت نما می کند؟ الان از آن داغ ها به دلم است از آن داغ هایی که هیچ وقت از دل آدم پاک نمی شود. مثل داغی که هزار و 400 سال است برایش سینه می زنیم و دلمان خنک نمی شود. مثل بغضی که با هزاران بار خواندن اللهم العن اول ظالم ظلم حق محمد و آل محمد و آخر تابع له علی ذلک، هنوز ذره ای باز نشده است...

اصلا انگار کن حسین (ع) را جلوی چشمانم سر بریده اند. انگار کن گریه های فرزندان زهرا پشت جنازه اش را دیده ام و من فقط نگاه کرده ام...چه طور می توانم بنویسم؟ ننوشتم چون مبهوت مظلومیت مانده انم. مبهوت تنبلی و کم کاری خودمان. تو چه قدر از مظلومیت می دانی؟ مظلومیت خاندان پیامبر را در این دوران دیده ای؟ گمان می کنی سب علی بر منبر ها تمام شد؟ گمان می کنی نسل آدم هایی که از آبروی پیامبرت خرج می کردند تا پیاز عکه بفروشند بر افتاد؟ من مظلومیت را دیدم و مقابل این صفحه از شدت تاثر ساعتی گریه کردم. آن قدر که چشم هایم سرخ شد. آن قدر که دلم نمی خواست جایی را ببینم. تو اگر جای من بودی و می دیدی پیامبرت را -همانی که هر بار اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم می شنوی یا می گویی ته دلت می لرزد- مسخره می کنند، دشنام می دهند و در اندازه پلید ترین آدم های روی زمین پایین می آورند ، باز هم ساکت می نشستی؟ تو اگر کتابت را، قرآن عزیزت را، همانی بارها در گوشت خوانده است: " و یریکم آیاته فای آیات الله تنکرون" را مقابل چشم هایت پاره پاره می دیدی و دست آویز طعن و جعل، باز هم مرا سرزنش می کردی که چرا اینقدر ناراحتم؟ باز هم توقع داشتی بنویسم؟
من دیدم. قرآن پاره پاره را دیدم. پشت همین صفحه ای که در هر ثانیه هزاران بار به رویم چشمک می زند. من کاریکاتور های سریالی از قرآن را دیدم. در یکی از سایت های خارجکی. سوره های قرآنم، قرآنت، قرآنمان را کارتونی دیدم. تحمل من فقط به دیدن سوره تحریم رسید. وصفش نمی کنم. آن قدر بد بود که شد یک گلوله آتش. هر روز هر لحظه در گلویم شعله می کشد. امروز بیشتر به یادش هستم و داغش تازه تر. با هیچ آبی نتوانسته ام خاموشش کنم. کاریکاتور های دانمارکی را از پیامبر دیده ای؟ همانی که همه جوشیدند و وا اسلاما سر دادند؟ اینها هزاران بار بدتر. گوشه ای را می گویم. نقاشی پیامبرت را کشیده اند. خشن و... آیه به آیه سوره تحریم را همراه کارتون ها آورده اند. سوره تحریم را چند بار خوانده ای؟ ای پیامبر! چرا برای خشنودی همسرانت چیزی را که خدا بر تو حلال کرده حرام می کنی؟... می دانی قصه این سوره برای غیر مسلمان ها چه شده و تصویرش چگونه؟ چشم پیامبرت، همان رحمة للعالمین را دنبال زنان کشیده اند که همسر خودش را بیرون می فرستد تا با زنی دیگر ... و بعد ترش خیلی بدتر است. من حتی خجالت می کشم برای تو از تصویرها بگویم. فقط نشستم و بر این مظلومیت گریه کردم. تو ندیدی مظلومیت را، تو ندیدی قران پاره پاره را، وگرنه من را سرزنش نمی کردی...

پی نوشت
این تصویر ها را حدود یک ماه پیش دیدم. در خوف و رجا بودم که بنویسم یا ننویسم. چون نوشتن از این چیزها باعث تبلیغ و کنجکاوی بیشتر می شود. سال گذشته یکی از سربازان گمنام امام زمان! از نوع اینترنتیش را می شناختم. خوراکشان هک سایت های اسلام ستیز بود.این مدت دنبال آدرسش می گشتم. پیدا نکردم. می خواستم این مطلب را همراه خبر هک شدن سایت بنویسم که نشد! دیدم کاریکاتور ها ادامه دارد. روز مبعثی دلم آتش گرفته... پس نوشتم.
1-در بحبحه آن شلوغی ها و درگیری ها عده ای در میدان روستا جمع شده بودند. می گفتند "تا تهران که بیشتر از یک ساعت راه نیست، می رویم و طرفدارهای موسوی را می کشیم! کشورمان را به آشوب کشیدند." چند نفر از سرشناس های روستا آمدند و صحبت کردند که فعلا بنشینید سرجایتان. مملکت نیروی انتظامی دارد. تقریبا آرام شدند اما خیلی سخت است دیدن بهایی های روستا که راست راست راه می روند. علنا فحش می دهند و در درگیری ها به تهران لشکر می کشیدند و همراه 100 نفر هم مسلک های دیگرشان در آن منطقه، می رفتند و می سوزاندند و می شکستند.(عذاب خدا صبح و شب بر شاه می رسد اما خدایش تنش را روی ویبره بگذارد که بهایی ها را این طور چاق و ثروتمند کرد. هنوزم که هنوز است بعضی بچه مسلمان ها برای پول تا کمر جلویشان خم می شوند. سر هر افتضاحی که پیش می آید، ته دمشان پیداست)
2-محمدرضا زائری توی وبلاگش سر جریان های اخیر حرف خوبی می زد به عده ای از دوستان. می گفت شما می خواهید حمایت هم بکنید با کامنت خصوصی و یواشکی می کنید؟ حکایت ما هم همین است. ما همه جوره چوپ حمایتمان را خوردیم. چه در بیرون و چه در اینجا. فقط لا به لای کامنت هایی که اینجا نوشتند و مطلب هایی که توی وبشان عیله من نوشتند، بگردید و ببینید مدعیان عقل و صلح و عشق و آزادی چند تا فحش داده اند. رسما به محاربه دعوتم کرده اند! دوستان هم می گویند چه مرضی داری که می نویسی تا فحشت دهند. بروید و پست عکس پسران رهبری را ببینید تا تواستند در این مدت فحش داده اند! فحش ها را پاک نکردم جوابشان را هم ندادم. چون بر رخ آفتاب گرد نمی نشیند.

3- امام می گفت کاری نکنید که روشنفکریتان شما را از مردم عقب بیاندازد. روشنفکر نماها! این قدر مردم را تحقیر نکنید. قرقره کردن حرف هایی که توی کتاب های علوم سیاسی خوانده اید و از 4 تا مصاحبه یاد گرفته اید هنری نیست. من سر جمع، روی این حرف ها 2 ریال هم حساب نمی کنم. بعد از انتخابات دیگر از دیو و ددهایی ملولم که چنگ دجال از درون و رنگ ابدال از برون دارند. انسانم آرزوست! چاره اش هم سفر بود و هست. دور از سر و پز دیگر پایتخت نشنین ها. دقیق می شوم در کارهای کسانی که از این اداهای شهری ندارند. خودشان هستند. برچسب عوام الناس خورده اند اما از صدتا روشنفکر نما بیشتر می فهمند. خیلی بی انصافند آنهایی که می گویند این مردم نفهمیدند و رایشان را با سهام عدالت خریدند. یک پیرزن بی سواد خدا را در چرخ نخ ریسیش می بیند و بعضی از دوستان تحصیل کرده، زمین و زمان را بهم می دوزند و خدایی سرشان نمی شود. بعد از انتخابات مردم کشورم را بیشتر دوست دارم...
4- روشنفکر نماها! در تعریفتان از مردم، تجدید نظر کنید! سفر کنید و برای خداوندی که شما را آفرید مقابل همه فروتن باشید. حتی بی سواد و کثیف و فقیرشان. آن زمان است که می بینید بدنه مردم چه می خواهند و چه می گویند، نه زمانی که با اینترنت و شبکه های ماهواره ای یا حتی تلویزیون خودمان در جست و جوی مردم هستید و باور نمی کنید 24 میلیون رای از کجا آمد.
می گفت: "24 خرداد چهلم مادرم بود. بعد از مراسم همه خانه مادرم جمع شدیم. شوهرم تلویزیون را روشن کرد تا سخنرانی احمدی نژاد را در جمع طرفدارانش در میدان ولی عصر ببیند. بقیه هم تقریبا ساکت نشسته بودند. بعضی زیر لب چیزی می پراندند. به خصوص پسر خواهرم که از اول حمایل بسته، نشسته بود. تا اینکه احمدی نژاد گفت این عده ای که به خیابان ها ریخته اند و خراب کاری کرده اند، خس و خاشاکند و مردم عادی نیستند. با این حرف پسر خواهرم مثل ترقه از جا پرید و گفت این به ما گفت خس و خاشاک!این به ما گفت خس و خاشاک! تلویزیون را خاموش کنید من دیگر تحملش را ندارم. شوهرم گفت بنشین سر جایت. مگر تو ریختی توی خیابان و خرابکاری کردی؟ با شماها نبود. پسرک باز بالا و پایین پرید و به طرف تلویزیون خیز برداشت و خاموشش کرد.
شوهرم کفری شد که 30 تا بزرگ تر نشسته اند و آن وقت تو جوجه... رفت و حسام را کنار زد و تلویزیون را دوباره روشن کرد. در این میان شوهر خواهرم از جا پرید که آی بچه من را هل می دهی؟ آمد و محکم زد تخت سینه شوهرم و گفت از آن رییس جمهورتان گرفته تا خودتان از دم مزخرف و خشنید! بچه راست می گوید.. این را که گفت شوهر من هم به طرفش پرید و عین خروس جنگی به جان هم افتادند. 30 نفر مرد حاضر در جمع هم از داماد ها و باجناق ها و عمو ها و دایی ها و پسرانشان و دامادهایشان، نصف شدند طرفدار احمدی نژاد و نصف دیگر طرفدار موسوی. زدند و خورند. همدیگر را می زدند ها...! ما هم گریه می کردیم و از وسط معرکه آنها را بیرون می کشیدیم که باباجان مثلا چهلم مادرمان است. شماها تا حالا دست روی هم هم بلند نکرده اید. بس کنید. اما اصلا فایده نداشت. وقتی حسابی همه هم را خوب زدند هر یک دست زن و بچه اش را گرفت و به قهر از طرفداران طرف مقابل از خانه مادرم بیرون رفت. ما ماندیم و یک خانه به هم ریخته و شکسته و آدم هایی که دیگر حاضر نبودند حتی روی دیگری را ببینند..."
پی نوشت:
1- از برکات آقای موسوی همین بس که برادر را با برادر دشمن کرده و بذر کینه و نفرت در دل ها کاشته و تفرقه انداخته است و این از همان اولش پیدا بود. مظلوم نمایی پی در پی، تخریب وجهه رقیب، تهمت زدن و دروغگو خطاب کردن احمدی نژاد، دامن زدن به بد بینی و بی اعتمادی همه از شاهکار هایش بود! (این را هم ببینید کلکسیون توهینهای مدعیان اخلاق به منتخب مردم: دولت دیکتاتور، فرعونی، طاغوت، تروریست، متحجر، نکبت، قرون وسطایی، عصر قجری، دروغگو، رمّال، عبوس، هتاک و …)کسی نبود بپرسد عمو جان غیر از اینکه رقیبت بد و اخ است و نان و پنیر گران شده (انگار قبلا نمی شد!) خودت چه کاره ای؟ اصل حرفت؟ بگذریم گذشته است...
2-اتفاق های بعد از انتخابات باعث شد خیلی ها بسوزند. موسوی هم وجهه خودش را سوزاند. طوری که رسما مقابل رهبری ایستاد و حامیش شده است اوباما که دیگر ازش نام می برد و رسما حمایتش می کند.(جای امام خالی که دوباره در گوش حضرت بخواند اگر دیدید آمریکا و انگلیس از شما حمایت می کنند بدانید کارتان اشتباه است. جایش خالی که بگوید تو غلط می کنی که قانون را قبول نداری قانون تو را قبول ندارد) سایت ها و شبکه های طرفدارش هم آن قدر به پیسی افتاده اند که استراتژیشان شده بادکنک هوا کردن و چراغ های ماشین را در روز، روشن گذاشتن! و گمان می کنند آن قدر زیاد هستند که با کشیدن پول هایشان از بانک های دولتی حکومت ساقط شود! دیگر طرفدارانش و خودش به طریقی ملایم تر همان حرف های تکراری سلطنت طلب ها را بلغور می کنند که آی این حکومت آخوند ها را ساقط کنید که دست هایش در خون است!
3- ما خیلی متاسفیم که خیلی ها از طرفداری چپ سنتی در این غائله به خارج از حاکمیت ها پیوستند. از آن بیشتر متاسفیم که بیانه های موسوی و نوشته حامیانش در سایت هایی مرتب به روز و داغ می شود که تا قبل از انتخابات، جای این خبر ها را خبر ها و تصویر های ... گرفته بود! حالا بروید و خبرهایتان را داغ کنید!

